|
یک فنجان قهوه داغ |
بالای سر منشی روی دیوار:
اعصاب چیست؟ چیزی است که هیچ کس ندارد و همه توقع دارند که تو داشته باشی. توقع چیست؟ چیزی است که همه دارند و تو نباید داشته باشی!!! [ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 ] [ 16:44 ] [ غزل ]
این روزها دلم عجیب تنگ می شود برای خودم و برای تو و برای تمام لحظه هایی که پیاده تمام خیابان های شهر را گز می کردیم و شعر می خواندیم. شعرهایی از جنس زمان. همان زمان هایی که بی پروا تا عمق شور و شعر پیش می رفتیم. این روزها دلم شعر می خواهد و هوای نفس کشیدن و رها شدن از تمام "هستی آلوده زمین". این روزها عجیب هوای شعرهایت آسمانم را پر کرده... این روزها انگار طعم شعرهای تو هم عجیب طعم دیگری است طعمی از جنس صدا وقتی آرام و بی وقفه زیر لب زمزمه می کنی تمام عاشقانه های زمین را. [ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390 ] [ 15:55 ] [ غزل ]
با تشکر از وبلاگ صریر [ سه شنبه بیستم دی 1390 ] [ 14:9 ] [ غزل ]
راس ساعت ۹ صبح و بعد از یه مکالمه تلفنی نه چندان خوشایند، فشار عصبی دیگه اجازه انجام هیچ کاری رو بهم نمیده.ناخودآگاه برگه مرخصی ساعتی رو پر می کنم و به فاصله نیم ساعت خودم رو دم در جایی می بینم که شاید یک سال پیش باید میومدم و ... از نگهبان یه سری اطلاعات میگیرم و بلافاصله وارد میشم کارمند اونجا یه سری سوال ازم میپرسه و بعد از حدود ده دقیقه استرس آور کاری رو انجام میدم که نمیدونم درست بود یا نه؟!! فقط میدونم یه انرژی منو اونجا کشوند و هیچوقت فکر نمیکردم که من تو این روز و این ساعت و با یه تصمیم عجله ای همچنین اقدامی کرده باشم! [ دوشنبه نوزدهم دی 1390 ] [ 15:47 ] [ غزل ]
فکر می کنم گاهی وقتها داشتن اطلاعات زیادی نه تنها خوب نیست بلکه زندگی آدم رو هم با مشکل مواجه می کنه نمونه اش همین انواع اقسام بیماری ها و راه های ابتلا به اونها و عوارضشونه که من مدتیه درگیرش شدم و دائم با شنیدن اسم یه جور بیماری به دنبال علائمش تو خودم می گردم و به تمام علائم حیاتی و غیرحیاتی بدنم حساس میشم و کلی هم تو اینترنت می چرخم و اطلاعات کسب می کنم تا در نهایت بشینم اینجا و با ترس و لرز یه مشکل دیگه بر مشکلات خودم اضافه کنم که آیا فلان مرض رو دارم یا نه؟!! فکر کنم خودآزاری رو هم باید به جمیع مشکلات و عوارض بالا اضافه کنم!!! [ یکشنبه هجدهم دی 1390 ] [ 13:53 ] [ غزل ]
هیچ چیز لذتبخش تر از این نیست که وقتی توی یه روز شلوغ کاری با یه سری آدم سر و کار داری که برای یک لحظه هم نمیتونی تحملشون کنی خیلی آروم هدفون رو از تو کیفت دربیاری و بذاری تو گوشت بعد آهنگ مورد علاقه ات رو گوش بدی و از دنیای آدم های اطرافت حتی به اندازه شنیدن یک آهنگ فاصله بگیری.... [ سه شنبه سیزدهم دی 1390 ] [ 14:26 ] [ غزل ]
هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست!
[ دوشنبه دوازدهم دی 1390 ] [ 9:59 ] [ غزل ]
[ سه شنبه ششم دی 1390 ] [ 19:23 ] [ غزل ]
هیچ وقت نمی تونم پرونده ای رو که مختومه کردم دوباره برای تجدیدنظر مفتوحش کنم حتی اگه این یه دستور باشه! [ دوشنبه پنجم دی 1390 ] [ 9:15 ] [ غزل ]
تا به حال سابقه نداشته که چیزایی رو تجربه کنم که از سنم کمتر باشه ولی این چندوقته دائم با چیزهایی درگیرم و تجربه هایی کسب می کنم که حداقل ده سال پیش باید تجربه می شد.حس های عجیبی که اگه دائم به خودم تلنگر نزنم "بس کن دختر" کم کم کل زندگیم رو به تسخیر خودشون در میارند و این وسط من نقش یه آدم دست و پا چلفتی رو بازی می کنم که داره زیر بار یه نگاه فوق العاده نافذ آب میشه. گاهی از دستم در میره و فکر میکنم این منم که اینجوری اسیر وقایع شدم یا نه شخصیت پنهان شده تو لایه های ذهنیمه که الان قدرت بروز پیدا کرده و به سطح اومده؟ گاهی هم مثل یه ناظر می شینم و تماشا می کنم که بالاخره این آدم عجیب و این شخصیت پنهانی که تا به حال تحت کنترلم بوده حالا قراره منو با خودش به کجاها بکشونه؟ و من رو در آستانه کدام تجربه نچشیده به حال خودم رها کنه؟! [ یکشنبه چهارم دی 1390 ] [ 12:39 ] [ غزل ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |